
نشسته بودیم در پاتوق دلارام، شب، یله بر نیمکت کهنه ی اندوه، دست در جیب، گوش بر لرزش گیرای سازهای زهی، رستگار، چشم در چشمان هم، که سال ها ستوهیده از تقدیری سترگ، می درخشیدند از عشق. نشسته بودیم و قاشق قاشق شیرین می شد قهوه، تا بکاهد خستگی از تن، خستگی تا صبح زمین گیر کتابی دشوار، خستگی تا عصر گز کردن کولی وار بازار، خستگی تا شب تلواسه و تاس و تا بامداد، دود اندود، شادخوار، به تعبیر کابوس شکست نشسته بودیم، همپالکی هامان یک یک روانه ی کنجی، تو دست در جیب، میز را حساب کردی. زیبایی، بساط خواب بر می چید....
ادامه مطلب