نشا - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 5:14
  باد زنجره ات را می آوردپلک هایتهنگامه ی تندرخسته و سرخبر خیزاب غنوده اند.   کوچک شده ای،کودکی بی مادر،بر پهنه ی سنگلاخبا زانوان زخمیاز زمین خوردن های در غبار   لرزان سرود می خوانیچرا که ترسلب به سکوت گشوده استو سوار بر ارابهاز سرزمینی،به سرزمینیهجرت می کند،و تو را می بردو زنجره ات
کافه - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 10:28
نشسته بودیم در پاتوق دلارام، شب، یله بر نیمکت کهنه ی اندوه، دست در جیب، گوش بر لرزش گیرای سازهای زهی، رستگار، چشم در چشمان هم، که سال ها ستوهیده از تقدیری سترگ، می درخشیدند از عشق. نشسته بودیم و قاشق قاشق شیرین می شد قهوه، تا بکاهد خستگی از تن، خستگی تا صبح زمین گیر کتابی دشوار، خستگی تا عصر گز کردن...
بزم - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 10:28
دیری نمی پاید زیبایی ات پرهیبی بی فروغ، با عنادی به قدمت تاریخ، کشان کشان بر تو می افتد؛ چال گونه ات را پر می کند، از سنگریزه های سیاه، دلمه های چربی و خون. زمان بر اریکه ست در کار کف رفتن زیبایی، لمیده، قدح قدح جان هورت می کشد و ندیمه گان در برابرش، برهنه پا، بر براده های روح، می رقصند. زن سیاه تنگ...
زخم آور - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 10:28
چون خراش بر سطوح صیقلی نور را در سرش می شکند عشق. چون قدیسی بی اعتنا به درد سرانگشت ناسور خاطره را چاک می دهد، در کوره راهش. چون گوشت در جذام می سوزد تنش در عشق. با این همه بی دریغ، بزرگ می دارد این تبعید در آوارگی را، چون پیری در برابر سرنوشت. و پای می کوبد در خانه ی دودگون خویش با این نغمه ی حزین ...
احتضار - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 10:28
توکنار خستگی ات آرمیده ایشعرهاآن ندیمگان بی نوادل ریش ات راتنزیب کرده اند شب مکر تازه ای ستتا در برابرت غارت کندآنچه نسوزاندآفتاب در قفا. زمانولنگاربرپیکرت می خلدبر انبان آماسیده ی خاطرات. آن سوترجیرجیرک در انجیربنگربه بر دیواردل تنگی ات را آواز کرده اند. بخت برگشته گانهموارهچنین مرده اند.

برچسب‌های مرتبط

کافه بازار | کافه سینما | کافه فیلم | کافه نادری | کافه نال | کافه کتاب | کافه گلاسه | کافه دیاموند | کافه ویونا | بزم مهستی و ستار